تبليغاتX
وبلاگ اختصاصی غلامعلی نعمتی
نیامدنت نیمه رفته ی انتظار

رفتنت نیمه ی نیامده ی دیدار

نیامده که می روی

نیمه نیمه ناتمامی ام تمام می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 1:56  توسط الف لام میم   | 

 

این شعر در این دفتر اتفاق می افتد

در متن خلنگ زاری

که بلندیِ شاخک های حلزونش

                                            ضریب امنیت آنند

 

گاهی

پریش شاخه ای

یا لغزش قلمی(مثل همین حالا)

آنها را چونان میخی در سرش فرو می کند

 

حلزونِ این شعر

احساس دارد،فکر می کند

درد می کشد و با خود می گوید:

 

هیچگاه ای کاش

تلاطم اندیشه ای

              آرامش یکدست و سفید این جا را بر هم نزند

همیشه ای کاش

بشود این نویسنده بمیرد

و سربلند و کشیده شاخک

                                 من!

این خود آهکین را کنار بگذارم

تا متن

در آرامش خود زندگی کند.

                                        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 19:23  توسط الف لام میم   | 

                     

بعد از مدتها سلام.گفتی گفتنی تازه داری آمدم که بشنوم،اما بخشی از شنیدن شنیده شدن است!حتی اگرنوع شنیدن کلامی نباشد،نوشتار باشد چرا که کسی که دارد می نویسد در همان لحظه خود را در حال خواندن می بیند.(من می نویسم،تو مرا می خوانی،من شنیده می شوم)

صحبت از نوشتن و شنیده شدن،صحبت نویسنده و مخاطب،بهانه یی خوب ولی نه چندان تازه اما پر مهم است که به بازار نزار کرور کرور شعر های وبلاگهای فارسی نظری بیندازیم و از در پرسش آنها را حد اقل بر انداز کنیم. اینهمه شعر(چه ضعیف و چه قوی) که حتما برایشان شاعر عرق روح ریخته چرا شنیده نمی شود؟شاید خوانده شود!( آیادر صفحات الکترونیکی،حروف،یرملونِ شنیداری اند؟) خدا می داند در هر شبانه روز چند شعر به صفحات وبلاگ اضافه می شود و با چه شتابی به این افزایش افزوده می شود.

آیا شاعران ما از الهام تهی شدند و دیگر چیزی که می نویسند شعر نیست؟آیا الهام هست ولی حرف تازه ای برای گفتن ندارند؟آیا هر دوی اینها هست ولی بیان ضعیف است؟آیا شاعران ما آنقدر خود را تافتهء جدا بافته کردند که دیگر کسی زبان آنها را نمی فهمد؟آیا ما دیگر مخاطب نداریم و هر چه می کشیم اصلا از دست همین مخاطب بی تفاوت است؟  آیا این ویژگی زمانه ی ماست که آنقدر شعر نوشته شود و فقط نوشته شود که دیگر نتوان حتی یکی از آنها را شنید؟یا نه این از کوتاه بینی من است وگر نه دوران مثلا حافظ هم همینطور بوده و از میان خروار کاه سوزنی، البته الماس که هنوزآنقدر تیز است که به هر آدم حتی امروزی هم برخورد کند او را از جایش تکان دهد،پیدا شود.پاسخ این همه سوال و سلسله بی شمار سوال های دیگر را من نمیدانم:

 

      ندانم های بسیار است لیکن من نمی دانم

      که خوردم از دهان بندی از این دریا کفی افیون

 

این دغدغه ایست که من این روزها بیشتر درگیر آنم.

قرار بود اینترنت آدمها را به هم نزدیکتر کند و فاصله ها را کوتاه گرداند اما هر چه از سن این جوان خوش و نو خواسته که خیلی ها عاشق آن هستند می گذرد و رشد می کند عاشق ها  منزوی تر و از خود و دیگران بیگانه تر می شوند خاصیت مجازی صفحه ای که من در آن می نویسم و تو درآن می خوانی شاید همین است: همین! مجازی بودن!دیگر حقیقت را باید در شبکه ای از شاه راههای اما مجازی جست و جو کرد البته اگر حقیقتی باشد!اگر راهی برای جستجوی حقیقت باشد! ! اگر  میلی برای جستجوی حقیقتی باشد!

مجاز مجالمان نمی دهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 16:45  توسط الف لام میم   | 

اولی گفت:

دریا را به دوش می کشی

خانه به خانه دنبال ِماهیان ِقرمز کوچک می گردی

در این روز آخر عید

 

گیسوانت موج است.

 

 

دومی گفت:

سبک می پرند

و سیالهای رنگی در هوا رسم می کنند

 

بوسه هایت مگسان مکرر عسلند

دشت به دشت می گردی

و لبانت از گرده ی گلها رنگین است.

 

 

سومی گفت:

به هر بهانه می گریند

تا شیروانی های شمال به سخن در آیند

 

دستافریده ی تمام کودکان جهان است چشمانت.

 

 

چهارمی گفت:

هر بار که سر بر می گردانی

روزی با شکوه بر زمین می گذرد

 

گونه هایت

یکی طلوع

دیگری غروب.

 

 

پنجمی چیزی نگفت

دستش را گرفت

به اولین رستوران حوالی رفت

و قرار ملاقات بعدی را با او گذاشت.

 

 

 

                                                                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 0:23  توسط الف لام میم   | 

سالها

تو معشوق بودی

آنها ترا به دفتر های شعر می بردند

اما جرأت نمی کردند با تو در خیابانها قدم بزنند.

 

سالها

استعاره ات کرده اند

و استعاره را در آغوش کشیده اند.

 

سالها بود

که مفتی های شهر این اجازه را داده بودند

تا تو شراب شوی

ومیخانه ها رونق بگیرند

به شرط آنکه از دور دفتر بیرون نزنی.

 

حالا بعد از سالها

آنها ترا از شعر بیرون کشیدند

به خانه بردند

شستند

ودر بستر شعرت کردند

و این روزها

ماندند مردد

جاهای خالی دفتر را

مثل گودال هایی که درخت کم آورده

با چه چیز پر کنند.

                                      

                                                                                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 0:5  توسط الف لام میم   | 

آنچه شدم نیستم، آنچه می شوم هستم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:13  توسط الف لام میم   | 

 

آن خانه

از سه سمت به آفتابگردان میرسد

و پنجره ای در سمت چهارمش دارد

زن آن خانه

رفتن تو وطلوع خورشید را دوست دارد

اوآینه ای روبه روی پنجره میگذارد

او فکر می کند با این کار

کوچه به خانه می آید

خانه به کوچه می رود

زن آن خانه

آمدن تو و غروب خورشید را دوست دارد

مرد آن خانه به آینه مشکوک است

در حالی که به آفتابگردانها آب می دهد

او فکر می کند

با این همه رفت و آمد

باید روی آینه چادر کشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 2:32  توسط الف لام میم   | 

                                 

 

 

زن:

     با من شنیدار باش

     با من که شانه هایم شبانه ی برف پوش است

     با دستهای تردم که تنها فرمان شکست می دهند

                                                        شنیدار باش.

مرد:

      مرا به سر چشمه ی لبهایت ببر

      راز هستی را بر من بگشا

      به من بگو چگونه ماه زاده شد

      و دریا کی می میرد.

زن:

    ترا به زیر و بم سایه و نسیم دعوت می کنم

    گیسوانم را بگیر و بیا پایین

    با خودت چشم بیاور

    می خواهم که ببینی و خواب باشی.

مرد:

   تکرارت میکنم

   تکرارت میکنم

   در هلالک ماه

  در دایره ی خورشید تکرارت میکنم.

زن:

     آه ای رود که به بستر معتادی

     در من بریز

    راز هستی در سرچشمه ی من است

    _ چشمانی که در مایه ی اصفهان کوکش کرده ام_

    آنجا آوازهایی هست

    که وقتی نمی خوانی زیبا تر به گوش می رسد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:2  توسط الف لام میم   | 

 

اینجا اتفاق های عجیبی می افتد

سگ کفشهایت را می برد

عاشق پیراهنت را می دزدد

مردها در خواب لبخند می زنند

بوی تنت زمین را به دنبال خود کشانده

تمام حجمها وسطحها را پر کرده

و پارچه ها آرزو دارند

                         یک روز پرده ی اتاقت شوند.

 

اینجا اتفاق های عجیبی می افتد

مُرده ها در خواب بو می کشند و لبخند می زنند

بوی تنت همه جا هست:

شبها که می خوابی

صبحی که از جایت بلند نمی شوی

روزی که در شهر قدم نمی زنی

همه ی حجمها و سطحها را پر کرده

و هر پارچه ای عقیده دارد

                              یک روز کفن می شود.

                       

کرم ها دارند از ناخن هایت بالا می روند

می خواهند از پستانت شیر بنوشند

                                      شاید شفیره شوند

بوی تنت گورکن ها را به دندانهای تو نزدیک تر می کند

و مرا به لبهایت

که آنها را دزدیده ام.

 

مادر عقیده دارد

مرده دستش از همه جا کوتاه است

اما تو

همچنان نوازشم می کنی

من، همچنان لبخند می زنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:48  توسط الف لام میم   | 

 

ماهِ کامل

تنها از تهی گاه باکرگان بالا می آید

"این باوریست باستانی

 که در هیچ قبیله ای

                       الّا قبیله ی روءیاهای من

                                                 وجود ندارد"

ماهِ کامل

مغز فشرده ایست

که تاب می خورد

                   در جمجمه ی گنبدینِ آسمان.

مغزِ فشرده می خرامد

                         تو خیره نگاهش می کنی

می خرامد و تو خیره نگاهش می کنی

می خرامد و... یکهو سوت می کشد

و قطارِ زمان از دست می رود.

 

باید مواظب باشی که دیر نکنی

مثل من

        که هزار و یک شبِ چهارده جا مانده ام

و هر بار که به خانه برگشتم

سپیده بود و یک جمله:

                         "هلالِ امشب قسمتِ تو بود"

این را شهرزاد قصه گو می گفت

تنش هلالی می شد

                     وبی اختیار

                                 ساکِ سفرم را به زیرِ تخت می سُراند. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:9  توسط الف لام میم   |